مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
11
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
اى بسكه بجوئى و مرا بازنيابى * اى بسكه ببوئى و مرا بازنبينى چون مادر حسن اين بيت بديد ، فرياد برآورد و بگريست . همسايگان ، او را بصبر و شكيبايى دعا گفته ، وداعش كردند و بخانهاى خويشتن بازگشتند . مادر حسن شبانروز گريان بود و در ميان خانه ، صورت قبرى بنا كرده ، نام حسن و تاريخ ناپديد شدن او بر آن قبر بنوشت و هيچوقت از آن قبر جدا نميگشت . مادر حسن را كار بدينجا رسيد . و اما عجمى ، او مجوس بوده و مسلمانان ، ناخوش ميداشت و بهر مسلمانى كه دست مييافت ، او را هلاك ميساخت و او در پليدى چنان بود كه شاعر گفته : تو گفتى كه عفريت بلقيس بود * بزشتى نمودار ابليس بود و آن پليدك را نام ، بهرام بود و او در هرسال يكى از مسلمانان گرفته ، او را مىكشت و كشتن او را سبب روا شدن حاجت خود ميدانست . القصه ، چون بهرام مجوسى را حيلت بحسن زرگر تمام شد و او را در كشتى تا هنگام غروب ببرد ، آنگاه لنگر كشتى بينداخته و تا بامداد در آن مكان كشتى نگاه داشتند . چون بامداد شد ، كشتى براندند . صندوقى را كه حسن در آن بود ، بخواست . خادمان ، صندوق حاضر آوردند . مجوسى صندوق را گشوده ، حسن را بدر آورد و سركه